هیچوقت فکر نمیکردم این قدر زبونم تلخ بشه

منکه واسه دشمنم بدی نخواستم

حالا شده ورد زبونم

نفرین خوشیات

خنده داره

نه گریه داره

با هر آهم گریه کردم

ک چرا باید بخوام

اما  تنهاتسلیه

تنها تسلیمه

ک ی روزی بدنیا تقاصشو پس میدی

 

+ م... |

اینکه هر شب با نفرتی بی حد سر به بالین میگذارم

اما باز تمام روز مشتاقانه در انتظارم

شبیه رمزگشاهای انیگما شده ام

ک در طول روز ب هیاهوی شکستن رمز و در نیمه شب تمامی تلاش ها بپایان میرسید

من هر روزم را  امید شکستن رمزی از دریچه قلبت

و هر شبم ب نفرین تمام شدن ان میگذرانم

کاش من هم نابغه ای بودم در ریاضی

اما من تنها یک کارشناس ریاضیم

هوم؟

+ م... |

تا حالا فکرشو کردی

چه خوب میشه ک برگردی؟

 من اینو هرشب  هرلحظه گفتم

اما مشکل  این بود ک شنونده من

آیینه زنگار گرفته خاطراتم بود

..

 

+ م... |

خدا یا بنده هات خیلی اذیتم میکنن

میشه باهاشون یکم حرف بزنی

+ م... |

آدم ها

کاش میشد درکی ازشون داشت

من ندارم

هیچ درکی

حتی حوصله وقت گذاشتم واسه درک کردنشونم دیگه ندارم

خاطره

حادثه

واسه هرکی پیش میاد

اما مرورش

چقدر امشب گه شد مرور ی خاطره فراموش شده

ی حماقت

ی سختی

 

پ.ن:" بزرگتـــرین اشتباه زندگیـــــم اونجـــا بود که فکر کـــــردم

اگه کـــاری با بقـــیه نداشــــته باشــم بقیــه هم کاری با مــــن ندارن!"

 

+ م... |

هم اتاقیم رفت

رفت خونش

این خیلی خوبه

سکوت برگشت به اتاق

( البت اگه دوستاش بذارن)

اما بازم خوبه خیلی خوبه

نیاز به سکوت دارم

نیاز به خودم دارم

بدون مزاحم

کارایی ک دوست دارم و انجام میدم بدون وجود ی چهره پر سوال کنجکاو

شمارش معکوس واسه خودم

یا درست میشم

یا تموم میشم

 

+ م... |

سخت است اعتراف ب حماقتت کنی

آنهم وقتی ک روزها زبان ب نصیحت گشوده بودی ک حماقت است

گاهی میگویم شاید نفرین گوش های  ناشنوا و مکرری کلام من بود

ک خیاط را در کوزه انداخت

و من دست ب بزرگترین حماقت زندگیم زدم و برای بودنی ک بودنش لحظه ای بدلم نبود اشک ریختم

نمیدانم شاید بخاطر نداشتن حق انتخاب

خواستم خودم سرنوشتم را تعیین کنم

برایم سنگین بود دیگری بیاید آمدن و رفتنم را ساعت بزند

هنوز باور نمیکنم انتظارم را

هنوز باور نمیکنم این منم خیره ب یک حرف ک جایگزین نامت شده

ک نقش ببندد بروی صفحه

خبر آورد ک  تو هنوز هستی

لعنت ب تمامی رفتن های بی حساب

دو صد لعنت ب تمامی آمدن های بی حساب

 

+ م... |

امروز عصرانه میزبانی قدوم خوشی از گذران لحظه بود

امروز عصرانه ام باچشمانی بسته

تو را در آغوشم کشاند

و لبخندت

و من ک بی هوا بی ترس میخندیدم

برای نظاره کردنت

 

+ م... |

کمتر از 20 روز دیگر می رسد ب سال

ک نیامده ام

نه آمده ام گاهی

ک ننوشته ام

فقط خوانده ام خودم را

کمتر از 20 روز دیگر  میشود سال گذشته از آخرین ثبت

یک سال بی هیچ ثبتی

نه اینکه نیفتاده باشد

جای دیگر داشت برای حک شدن

حالا جواب کرده

دیگر کشش ندارد

انگار مغز آدمی ب سال باید خالی شود

و من میخواهم خالی شود

چون کمتر از 20 روز دیگر میشود خاطره روی خاطره

ک ثبت نشده بود

ک حک نشده بود

ک باور نبود

اما شد

امده جا خوش کرده اینجا

همین جا

تو نمیبنی

اما من تحملش میکنم

من هم نیمبینم ک اگر دیده میشد علاجش بهتر بود

کمتر از 20 روز دیگر  دلتنگ تر خواهم شد برای سالی ک گذشت ک کاش این گونه نبود

کمتر از 20 روز دیگر

من نشسته ام ب شنیدن تیک تاکی ک مبهوتم میکند

فقط صداست

بی هیچ سیمی

ک بازی کنم سکانسی از بریدن یک سیم

تا تمام شود تیک تاک

ب سکوت یا بانفجار فقط تمام شود

انتظار سخت است

بی ادبانه تر

انتظار خر است

قبیح تر

انتظار گ .. است

من کلمات را گم کرده

یک نیمه از کمتر از 20 روز من خوش بود

یک نیمه درد

ک نیمه دوم همیشه وقت اضافی بیشتری دارد

گل طلایی و پنالتی ها هم رسید ب خستگی تنم

من هنوز داخل زمینم

همه رفته اند

بازیکنان

داور

و حتی تماشاچی ها

تنها من خیره در جستجوی ساعتی ک تیک تاک میکند و تمام نمیشود تا  بدانم تمام شده

 

 

پ.ن: ی دخترِ بد، ی دخترِ خیلی بد

+ م... |

دلم برای خیابان های شهرم

و دیدن آدم هایی با صورتکی آشنا تنگ شده بود

کسانی ک نمیشناسیشان اما حس کردنشان دور نیست

آدمهایی چون من تنها برای برداشتن گامی و طی کردن مسیر

برای طی شدن

نه رسیدن

امروز مردی را دیدم چون  من ک برای راهرفن مسی رهای پیچ در پیچ ر اانتخاب میکرد

اینکه دوبار در دو مسیر متفاوت بهم برخوردیم و دیدار دوباره را با لبخندی گذراندیم

مردی ک شاید حکایت از 20 سال دیگر من داشت

ک همین خیابان ها را با مسیری نا مشخص طی میکنم

و من نیز شاید لبخندی حاوله 20 سال قبل خودم بدهم

 

 

+ م... |